تبليغاتX
غمکده مریم دختری بارانی

غمکده مریم دختری بارانی

نمیخوام دربه در پیچو خم این جاده شم/واسه اتیش همه یه هیزوم اماده شم

 

لذت درد را اینگونه می توان حس کرد

زجه هایت تسکین دردهای من است

بچش...

این همان زخمی است که به من بخشیدی

عاشقانه تقدیمش می کنم به تو

به بهترینم

روح من سنگین است

با زجه های خاموشت

مرا سبک کن

می خواهم رها شوم...

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت5 PMتوسط مریم | |

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
 
 
 چقدر بده هر روز ارزویه مرگ کنی ولی نمیری
خدا                        با ما هم اره؟

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت1 PMتوسط مریم | |

روي زمين بودم و داشتم يه تيکه هايي رو از رو زمين

جمع مي کردم

بهم گفت : کمک مي خواي؟

گفتم : نه

گفت: خسته ميشي خب بذار کمکت کنم

گفتم : نه ، خودم جمع مي کنم

گفت : حالا تيکه هاي چي هست ؟

بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

نگاه معني داري کردم و گفتم : قلبم

اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم

بعدش گفتم : مي دوني چيه رفيق، آدما اين دوره زمونه دل داري

بلد نيستن، وقتي مي خواي يه دل پاک

و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته

ميندازنش زمين و مي شکوننش

ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش الله

اون دل داري خوب بلده و فقط از اون کمک مي خوام

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه

آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره

اينو گفتم و تيکه هاي شکسته رو جمع کردم و يواش يواش ازش دور شدم...

و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم

دنبالم اومدو

به هم گفت: چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟!!!

انگاري فهميد که تو دلم چي مي گذره

برگشتم و گفتم : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپر

او براي من هر کسي نبود من براي او هر کسي بودم

اينوگفتم و اين بار رفتم سمت دريا

روبه رويش ايستادم . آن لحظه بود که يادم به صاحب اصلي قلب شکسته ام افتاد

خودم را به اوسپردم وبا او چنین گفتم:                              

خدايا  جز تو پناه و ياوري ندارم تنهايم مگذار

 

i need u

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت1 PMتوسط مریم | |

 

دستها بالا بود.


هر کسي سهم خودش را طلبيد.

سهم هر کس که رسيد،

داغ تر از دل ما بود

ولي

نوبت من که رسيد،

سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند..

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت2 PMتوسط مریم | |

داری راه خودتو می ری

یهو تغییر مسیر می دی

می ری اون طرف خیابون یکی رو می بینی که ازش متنفری!

سرنوشت هم همینجوری رقم می خوره

باورکن!

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت9 PMتوسط مریم | |

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .

 

 

 

خورشید با حسرت نگاهی به اطراف انداخت. تنها بود. حتی ابرها هم امروز او را فراموش کرده بودند.

آهی کشید سرد...

به ماه اندیشید. ندیده بودش اما از حکایت هایی که باد از هزارویک شب زمین برایش گفته بود می دانست زیباست.

می دانست مانند او نیست. تنهایی را نمی فهمد!

می دانست ستاره ها همواره با او هستند و می درخشند!

باز هم آه کشید.

 باد  همه چیز را برایش گفته بود اما

 فراموش کرده بود بگوید که ماه هم گاهی پنهان از ستاره ها در حسرت آفتابی شدن و زندگی بخشیدن بی صدا می گرید..

 

می گوید چرا مانع رفتنش نشدی

می گویم تا به حال سعی کردی جلوی رفتن ابری را بگیری!

           هر قدر بیشتر برای گرفتنش تلاش می کنی بیشتر تکه تکه می شود...

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت6 AMتوسط مریم | |

برگرد

بی تو من حسی ندارم

بی تو

هر جا باشم بی قرارم

عزیزم

بی تو تنهایی سخته

بی تو

اروم ندارم

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت4 PMتوسط مریم | |

دنبال یه بهونه میگردم گریه کنم...

تو رو خدا..

کمکم کن...

میخوام بهونه ی گریه هام تو باشی...

اخه میدونی چیه؟؟؟؟؟؟؟
تو بودی که نجاتم دادی...

یه کاری کن اشکلام بیاد...

امشب دلم میخواد تا صبح گریه کنم...

نمیدونم چمه...

حالا دیگه بهونه ای برا گریه کردن ندارم...

چقدر بده...

من میخوام تنها باشم...

من آزادم من تازه خودمو پیدا کردم...

کمکم کن...

کمکم کن...

مادر دوستم فوت شده اگه میتونین یه فاتحه بخونید لطفا

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت9 PMتوسط مریم | |

 

مي خوام پرواز كنم براي رسيدن به چيزي كه هميشه مي دونستم براي من نيست !!!

تصميممو مي گيرم اما راستي بال پروازم كجاست ؟

مي دونم بال پروازم نيست و در سكوت تنها به آينده نگاه مي كنم...

 شايد روزي پرواز كنم !

ولی اون  پرواز ديگه پرواز امروزم نيست !

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت4 PMتوسط مریم | |

روزای سختیه...نه؟

                 باز میگم نه. مثه روزای دیگه ست.

تو سرم چیزایی هست ؟

                 باز میگم نه. مثه چیزای دیگه ست.

با خودم حرف میزنم

       از خودم ...از تو ...از زندگی

شعرامو خط میزنم

             از رو بی حوصلگی

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت1 PMتوسط مریم |