|
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر. آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود. دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟ دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد. رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
روي زمين بودم و داشتم يه تيکه هايي رو از رو زمين
جمع مي کردم بهم گفت : کمک مي خواي؟ گفتم : نه گفت: خسته ميشي خب بذار کمکت کنم گفتم : نه ، خودم جمع مي کنم گفت : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟ نگاه معني داري کردم و گفتم : قلبم اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم بعدش گفتم : مي دوني چيه رفيق، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شکوننش ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش الله اون دل داري خوب بلده و فقط از اون کمک مي خوام ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره اينو گفتم و تيکه هاي شکسته رو جمع کردم و يواش يواش ازش دور شدم... و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم دنبالم اومدو به هم گفت: چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟!!! انگاري فهميد که تو دلم چي مي گذره برگشتم و گفتم : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپر او براي من هر کسي نبود من براي او هر کسي بودم اينوگفتم و اين بار رفتم سمت دريا روبه رويش ايستادم . آن لحظه بود که يادم به صاحب اصلي قلب شکسته ام افتاد خودم را به اوسپردم وبا او چنین گفتم: خدايا جز تو پناه و ياوري ندارم تنهايم مگذار
دستها بالا بود.
داری راه خودتو می ری یهو تغییر مسیر می دی می ری اون طرف خیابون یکی رو می بینی که ازش متنفری! سرنوشت هم همینجوری رقم می خوره باورکن!
همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم تو نگرانم نشو !! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت . خورشید با حسرت نگاهی به اطراف انداخت. تنها بود. حتی ابرها هم امروز او را فراموش کرده بودند. آهی کشید سرد... به ماه اندیشید. ندیده بودش اما از حکایت هایی که باد از هزارویک شب زمین برایش گفته بود می دانست زیباست. می دانست مانند او نیست. تنهایی را نمی فهمد! می دانست ستاره ها همواره با او هستند و می درخشند! باز هم آه کشید. باد همه چیز را برایش گفته بود اما فراموش کرده بود بگوید که ماه هم گاهی پنهان از ستاره ها در حسرت آفتابی شدن و زندگی بخشیدن بی صدا می گرید.. می گوید چرا مانع رفتنش نشدی می گویم تا به حال سعی کردی جلوی رفتن ابری را بگیری! هر قدر بیشتر برای گرفتنش تلاش می کنی بیشتر تکه تکه می شود...
برگرد بی تو من حسی ندارم بی تو هر جا باشم بی قرارم عزیزم بی تو تنهایی سخته بی تو اروم ندارم
تو رو خدا.. کمکم کن... میخوام بهونه ی گریه هام تو باشی... اخه میدونی چیه؟؟؟؟؟؟؟ یه کاری کن اشکلام بیاد... امشب دلم میخواد تا صبح گریه کنم... نمیدونم چمه... حالا دیگه بهونه ای برا گریه کردن ندارم... چقدر بده... من میخوام تنها باشم... من آزادم من تازه خودمو پیدا کردم... کمکم کن... کمکم کن... مادر دوستم فوت شده اگه میتونین یه فاتحه بخونید لطفا
مي خوام پرواز كنم براي رسيدن به چيزي كه هميشه مي دونستم براي من نيست !!! تصميممو مي گيرم اما راستي بال پروازم كجاست ؟ مي دونم بال پروازم نيست و در سكوت تنها به آينده نگاه مي كنم... شايد روزي پرواز كنم ! ولی اون پرواز ديگه پرواز امروزم نيست !
روزای سختیه...نه؟
باز میگم نه. مثه روزای دیگه ست. تو سرم چیزایی هست ؟ باز میگم نه. مثه چیزای دیگه ست. با خودم حرف میزنم از خودم ...از تو ...از زندگی شعرامو خط میزنم از رو بی حوصلگی
تمام تنهایی دنیا امشب با من است!!! سکوت ، سکوت و سکوت ... در ذهنم هیچ خاطره ای گذر نمی کند... گویی آنها هم مرا در تنهاییم ، تنهایم گذاشته اند... کیست که درد تنهایی مرا تجربه کرده... کیست که مرا در این حال بفهمد... می شکند سکوت تنهاییم با طنین صدای گریه ات... خوش به حالت که چه ساده اشک می ریزی!!! چه سخت است برای مرد... « گریه » می فشارد بغض گلویم... سخت کرده نفس کشیدنم را... به گریه های تو حسودیم می شود!!!
|
About![]()
زندگی سرسره است Archivesهفته چهارم مرداد 1387هفته سوم مرداد 1387 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
حقوق دانشگاه پیام نور
یه داستان غمگین | |||||||